تبليغاتX
گمشده ی راه ابدیت


گمشده ی راه ابدیت

!ابدیت ماییم. ابدیت در ماست و ما در ابدیت غوطه ور. جست و جوی ابدیت را از درون خودت بیاغاز

 

شب یلدام داره میاد...

شبی که بیشتر از همه شبا دوسش دارم حتی بیشتر از شب عید!

نمیدونم یه جورایی حس میکنم همه خونواده توو این شب یه جور دیگه میشن

وقتی که میخندن فقط لباشون نیس که میخنده٬ چشماشونم میخنده!

شاید واسه اینکه اون نیتیو که موقع حافظ باز کردن دارن٬ پشت خنده چشماشون

قایم کنن! نمیدونم!

بهر حال یلداتون مبارک....

زمستون قشنگ خوش اومدی...

پ.ن ~> سایه روشن جواب حرفاتو برات mail کردم

نمیدونم چند وقته چرا همه عشقه اینو پیدا کردن که ناشناس کامنت

بزارن! لطف کنین حداقل توو نظر خصوصی واسم یه آدرسی بزارین!

 

نوشته شده در 88/09/29ساعت 20:52 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

 

نمیدونم بعد از چند روز اومدم اینجا...

فقط احساس کردم دیگه وجودم واسه کسی توو این دنیا فرقی نمیکنه

اومده بودم که کلییییییییی حرف بزنم ولی وقتی این کامنتا و اون کامنت

خصوصی رو خوندم لال موندم هنگ کردم همه چی پرید!!!

خانم یا آقای هیچ یا نومد ٬ لطفاُ اگه باز اومدین پیشم یه آدرسی بزارین

تا جوابتونو بدم ................

و سایه روشن ...... هنوز نمیدونم چی رو باید باور کنم .... دیگه اعتمادی

ندارم...............

خدایا مرسی که هنوز دوسم داری مرسی که هنوز هر وقت که خسته

 میشم یه تلنگر بهم می زنی ...............

 

نوشته شده در 88/09/27ساعت 21:53 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

زنگ خورد

ناظم صبح آمد سر صف

توی برنامه صبحگاهی

رو به خورشید گفت:

باز هم

دفتر مشق دیروز خط خورد

و کتاب شب پیش را

ماه با خودش برد

آی خورشید!

روی این زمین

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد٬ هرگز

دانش آموز خوبی نبود

پ.ن ~> از نوشته های نویسنده مورد علاقم ٬

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در 88/09/14ساعت 18:48 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

پ.ن ~> من جدایی رو دوس ندارم

 من فراموشی رو دوس ندارم.........

نوشته شده در 88/09/05ساعت 20:49 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

  متن زیرو هروقت که پشت میز کار بابام میشینم می بینم و میخونم و رو عکسش

 

  مات میشم و میرم توو فکر....

 

   عکس یه بسیجیه که دوست زخمیش رو دوشش گرفته ...

 

  و من تموم مدت به آرزوهای اون جوونا فکر میکنم و خودخواهی خودم....

 

  اون وقته که شرمنده میشم ......

 

  و فکر میکنم چقدررررررررررر متنفرم از اون دختری که میاد توو چت به پدر شهید

 

  دوستم فحش میده و من دلم میخواد بکشمش ... تیکه تیکه ش کنم سرمو بالا

 

  بگیرم و بگم من کشتمش!!!! من !!! دردونه ی بابا!!!!

 

  مخصوصاْ وقتی که دوستمو تصور میکنم که با بغض توو گلوش status میذاره که

 

 " بابایی منو ببخش که چند تا عوضی بهت بی احترامی کردن......"

 

  اون وقته که دستام هرچی نیرو داره رو توو خودش جمع میکنه که بچسبه به گلوی

 

  اون دختر و خفش کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  از همه آدمای قدر ناشناس متنفرم...... متنفررررررررررررررررررررررر

 

  متنی رو که روبروی میز کار بابامه٬ اینه ~>

 

  " بیا با هم به جبهه برویم

 چیزی به ظهر عاشورا باقی نیست

  و راه کربلا باز میشود

  بیا با هم به جبهه برویم

  گلهای باغچه امنیت ندارند

  و ما در برابر تاریخ مسئولیم

  بیا با هم به جبهه برویم

  تا به قلب گلوله ها شلیک کنیم

  تا حجامت تاریخ را به اتمام برسانیم"

 

نوشته شده در 88/07/08ساعت 19:29 توسط دَُردونه ی بابا | |


Design By : Night Skin