تبليغاتX
گمشده ی راه ابدیت


گمشده ی راه ابدیت

!ابدیت ماییم. ابدیت در ماست و ما در ابدیت غوطه ور. جست و جوی ابدیت را از درون خودت بیاغاز

 

  متن زیرو هروقت که پشت میز کار بابام میشینم می بینم و میخونم و رو عکسش

 

  مات میشم و میرم توو فکر....

 

   عکس یه بسیجیه که دوست زخمیش رو دوشش گرفته ...

 

  و من تموم مدت به آرزوهای اون جوونا فکر میکنم و خودخواهی خودم....

 

  اون وقته که شرمنده میشم ......

 

  و فکر میکنم چقدررررررررررر متنفرم از اون دختری که میاد توو چت به پدر شهید

 

  دوستم فحش میده و من دلم میخواد بکشمش ... تیکه تیکه ش کنم سرمو بالا

 

  بگیرم و بگم من کشتمش!!!! من !!! دردونه ی بابا!!!!

 

  مخصوصاْ وقتی که دوستمو تصور میکنم که با بغض توو گلوش status میذاره که

 

 " بابایی منو ببخش که چند تا عوضی بهت بی احترامی کردن......"

 

  اون وقته که دستام هرچی نیرو داره رو توو خودش جمع میکنه که بچسبه به گلوی

 

  اون دختر و خفش کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  از همه آدمای قدر ناشناس متنفرم...... متنفررررررررررررررررررررررر

 

  متنی رو که روبروی میز کار بابامه٬ اینه ~>

 

  " بیا با هم به جبهه برویم

 چیزی به ظهر عاشورا باقی نیست

  و راه کربلا باز میشود

  بیا با هم به جبهه برویم

  گلهای باغچه امنیت ندارند

  و ما در برابر تاریخ مسئولیم

  بیا با هم به جبهه برویم

  تا به قلب گلوله ها شلیک کنیم

  تا حجامت تاریخ را به اتمام برسانیم"

 

نوشته شده در 88/07/08ساعت 19:29 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

  پائیزم اومد. وای که چقدر عاشقشم... همه چیشو.... برگای زرد و نارنجی و طلایش٬

 

  بارونای نم نم و تندش که بوی نم و خاک و علفو بلند میکنه... صدای خش خش برگا

 

  زیر پاهات....همه و همه.......

 

  این روزا منتظر جواب ارشد پیام نورم... هرچند که خوب نخونده بودم.. امروز رفته بودم

 

  دانشگاه واسه کارای فارغ التحصیلیم.... مُردم از بس این اتاق اون اتاق رفتم....

 

  بعد مدتها با بچه ها شدیم همون دانشجوای ورزاگوش( در گیلکی به معنی خیلی

 

  شیطون) که انگااااااااااااااااااااااااااااااااااار نه انگااااااااااااااااااااااااااار ۴ سال توو دانشگاه

 

  همه زحمت! کشیدن که آدممون کنن!!!! هنوزم گاو سیاه قهوه ای میخوندیم..........

 

   رفته بودیم بانک....جوری بود که همه کارمندا نگامون میکردن.................!!!!

 

  خیلی خسته ام خیلی......

 

 

نوشته شده در 88/07/03ساعت 0:50 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

  تا قصد رفتن می کنی

 

  "عبور" می شود  "وصال"

 

  و تو به جای رسیدن

 

  در دام این زمان

 

  عبور می کنی از من

 

  چشم هایم هنوز سودای تو دارند

 

  و عشق تمام می شود...........

 

  فراق!

 

  پ.ن۱ ~>این شعر آخرین اس ام اس ت بود...... نمیدونم اینارو میخونی یا نه

 

  ولی منو ببخش....م..ح...

 

  مجبور بودم.... مجبووووووووووووووووور

 

 

 

نوشته شده در 88/06/20ساعت 18:53 توسط دَُردونه ی بابا |

 

 

  یه زمانی با خودم فکر میکردم که یه روزی یه مترجم بزرگ میشم اونقدرررررررر

 

  خوب ترجمه میکنم که همه لذت ببرن از خوندن نوشته هام.........................

 

  حالا اینجام!! مترجم شدم نه خیلی خوب... نه خیلی بد... یکی مثه همه......

 

  خوب هرکسی یه سرنوشتی داره دیگه !!

 

  دیروز توو تاکسی نشسته بودم٬سرمو تکیه داده بودم به شیشه و فکر میکردم

 

  اونقدر غرق فکر بودم که یادم رفت به چی فکر میکنم!! که یهو نگاه به دختر بچه

 

  ۱۰-۹ ساله توجهمو جلب کردکه ماشین بغلی نشسته بود.با چشمای درشت

 

  سبزش بهم زل زده بود و نگام میکرد.... بهش اهمیتی ندادمو رومو برگردوندم...

 

  بعد از چند لحظه باز سنگینی یه نگاهو حس کردم برگشتم و دیدم باز اونه....!

 

  هنوز با همون چشما مات نگام میکرد هر چند وقت یه بار واسه یه لحظه کوتاه

 

  سرشو یه طرف دیگه میکرد و سریع باز همونجور مات نگام میکرد...... این دفعه

 

  منم نگاش کردم می خواستم عمق نگاهشو بخونم! نگاش کردم و کردم........

 

  ولی نمی تونستم! باز سعی کردم ولی بازم نشد !!

 

  همون موقع با خودم فکر کردم چراااااااااااااا؟ من که خوب یاد گرفتم ترجمه کنم!

 

  من که خوب یاد گرفتم مفهوم هر چیزیو توضیح بدم چرا نتونستم.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  چرا نمی تونستم شونه های تکیده راننده تاکسی رو معنی کنم .............چرا

 

  نمی تونستم سکوت مرد شیکیو که پیشم نشسته بود و ۱ دقیقه به ۱ دقیقه

 

  ساعتشو نگاه میکرد بفهمم........... چرا نمی تونستم نگرانی های زنی رو که

 

  توو ایستگاه اتوبوس نشسته بود و محکم توو دستاش یه پلاستیک پر دارو بود

 

  زیر لب با خودش یه چبزایی می گفت رو بفهمم..................چرا نمی تونستم

 

  فکر دختر پسرای به ظاهر آپدیتی رو که بی هدف توو خیابون می چرخنو بخونم

 

  خیلی چیزا عوض شده!! حالا که فکر میکنم میبینم چیزای مهمتری توو زندگی

 

  واسه ترجمه هست!!!

 

  هنوزم میخوام یه مترجم بزرگ بشم................................................!!!

 

  مي خوام اين سكوتتو ترجمه كنم ...................!

 

  پ.ن ۱ ~> این روزا یه متنایی میخونم در مورد فقر و یه آدمایی میبینم دورو برم

 

  که از خودمو همه آدمایی که بیخودی پول میریزن دور!! بدم اومده...از همه

 

   اونایی که میشینن پشت ماشین بابا جونشونو با کلی کلاس و قر و فر مثه

 

  چرک کف دست پول خرح میکنن....... از همه اونایی که پول میدن واسه چیزایی

 

  که حتی به درد بخور نیستو میخرنش چون مده...........! بدم میاد از همه

 

  اونایی که جز خودشون هیچکیو نمی بینن .....................

 

نوشته شده در 88/06/17ساعت 14:15 توسط دَُردونه ی بابا | |

 

  این روزا که آسمون مثه دل منه مثه روزای من خاکستریم٬حالم از همه چیز

 

  بهم میخوره ....

 

  از این زندگی بی معنی.... کسل آور.... لعنتی!!!

 

  از این زندگی بی معنی.... کسل آور.... لعنتی!!!

 

  از این زندگی بی معنی.... کسل آور.... لعنتی!!!

 

  و گاهی مثه من میشه بارونی ...... بارونی بارونی.......................

 

 

نوشته شده در 88/06/02ساعت 19:22 توسط دَُردونه ی بابا |


Design By : Night Skin